خرید بک لینک
پارسال شب قدر احتمالا جلوی تلویزیون, یا تو مهدیه تهران بودم و قاعدتا جور دیگه ای به شب قدر نگاه میکردم: یه شب خیلی خاص! (ممکن هم هست باشه.) و احتمالا هم تصمیم میگرفتم که دیگه گناه نکنم. و هیچوقت تصورش هم نمیکردم که سال بعدش با دوست پسرم برای مراسم احیا برم دانشگاه تهران. تو دل گناه جوشن کبیر بخون

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 6:12

همینجوری داشت حرف میزد و یهو یه چیزی گفت که بدجوری نشست به دلم:

اگه تو رو نمی دیدم در آینده ی نزدیک به یه ضد زن تبدیل می شدم!

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 6:12

بعضی از آدم ها یه مهارت خاصی دارن توی خوشحال کردنت. وقتی میگم مهارت، دقیقا منظورم کلمه ی مهارته! چون خوشحال کردن بقیه کار ساده ای نیست. درواقع یه ترکیبیه از درک ظرافت ها و احترام گذاشتن و توجه داشتن. علت این نوشته هم, کنسل شدن کنسرتیه که بابک گشته بود یه تایم مناسب پیدا کرده بود و بصورت سورپرایز

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 13:57

یکی از لذتهای دنیا اینه که وقتی میخوای باهاش بری کوه, دیگه لازم نیست تا تجریش با مترو بری و دهنت سرویس شه.

قشنگ میاد سر کوچه برت میداره و تو تا خود دربند میتونی یه بند حرف بزنی و از موسیقی لایتی که داره توو ماشین پخش میشه لذت ببری و نگران این هم نباشی که چشمهات پف داره و آرایش نکردی... مثل فیلما.

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 4:02


?By the way, will you tell me how I can get into your weird (beautiful) little world_

.I besiege you

.You r getting into my weird little world... I don't know How u do that_

.It's your art maybe

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 11:46

برای اولین بار یه کاری دارم میکنم که هر وقت به کنه ماجرا دقیق میشم یه لبخند پدرسوختگی میاد رو لبم: همین که با بچه های دانشگاه تهران بری شمال و خانواده ت فکر کنن با الزهرا داری میری مشهد.

خیلی باحاله.

فقط امیدوارم هیچوقت گندش درنیاد و یه خاطره ی خوب بمونه.

.

پ ن: یکماه ازین نوشته میگذره.

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 11:46

الان پسره اومد کفشمو چک کنه, که گفت واقعا با این کفش میخوای بیای؟ منم گفتم اره. بعد یه مدت طویل دو دقیقه ای خودشو چس کرد و بعد گفت باید برگردی با این حساب. بعد بابک که کنارش ایستاده بود, یه نگاه بهش کرد و گفت که بابا بی خیال, حالا این یه نفر... اونم یه دو دقیقه دیگه خودشو چس کرد و جونمو به لبم رسو

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 11:46

الان توو چادر خوابیدم و بقیه دارن آتیش ردیف میکنن و خوش میگذرونن. به منم داره خوش میگذره چون بعد از بیست کیلومتر کوهنوردی طاقت فرسا, توی کیسه خواب نرمم دراز کشیدم و دارم مینویسم. چادرم با بابک مشترکه. نمیدونم کار درستیه یا غلطه ولی یکم هیجان دارم ازینکه توو فاصله ی ده سانتی متری پسری بخوابم که ازش خ

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 11:46

توو موزه که بودیم, ازش پرسیدم چه روزایی توو دانشگاه کلاس داره, گفت یکشنبه ها. گفتم چه ساعتی؟ _ده و نیم تا دوازده. گفتم دوست دارم یه روز بیام سر کلاست. گفت اگه بیای نظرت درموردم عوض میشه. منم گفتم خب منم واسه این میخوام بیام که توو موقعیت های مختلف ببینم برخوردت چجوریه. اونم گفت من سر کلاسام خیلی جد

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 4:10

امروز من رفتم دانشگاه که بهش سر بزنم و سر کلاسش بشینم. کلاسش ساعت یک ربع به یازده شروع میشد و من قرار بود ساعت ده برم پیشش که بهم آزمایشگاه رو نشون بده و زودتر از خودش هم منو بفرسته سر کلاس که فردا دانشجو هاش براش دست نگیرن... اتاقش انتهای آزمایشگاه سازه, که واقعا جای خوفی هست, قرار داشت. وقتی وارد

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 4:10

امروز تولدم بود و علاوه بر پک ظرف کوهنوردی, یه عالمه احساس ازش هدیه گرفتم. چقدر شیرینه حس دوست داشته شدن!

و البته یه خبر سنگین که نمیدونم بابتش خوشحال باشم یا ناراحت... امروز یه ایمیل اکسپت از یکی از دانشگاه های آمریکا گرفت. و من الان که دارم مینویسم, دلم گرفت یهو.

چرا از هر پسری که خوشم میاد زرتی اپلای میکنه؟... محدثه میگفت بهش فکر نکن و بذار شرایط خودش پیش بره؛ شاید اتفاق های خوب بیوفته...

برچسب: نویسنده: پویا کوشکی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 4:10

صفحه بندی